تبليغاتX
دفــتـــر خـاطـرات الـــمـــــاس آبــــی






























دفــتـــر خـاطـرات الـــمـــــاس آبــــی

HoMe | eMaiL | Design | Profile

سـ ـلـام

خـ ـداحـافـظ...!

چـيـز تـ ـازه ای اگـر يـافـتـ ـيـد،
...
بـر اين دو اضـ ـافـه كـنيـ ـد

تـا بـلـکـه بـاز شود ايـن در ِ گـ ـم شـ ـده بـَر ديـ ـوار!

حـسیـ ـن پـنـ ـاهـی


M / یکشنبه 1390/12/28 21:50 /

من صبورم اما . . .

به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم

یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم میبندم

تو نمی دانی چقدر با همه ی عاشقی ام محزونم

و به یاد همه ی خاطرهات مثل یک شبنم افتاده به خاک مغمونم

من صبورم اما . . .

بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند میترسم ...

من صبورم اما . . .

این بغض گران صبر نمی داند چیست . . .


M / جمعه 1391/02/22 20:49 /

گفتم : مادر ! گفت : جانم ♥
گفتم : درد دارم ! گفت : بجانم
گفتم : خسته ام ! گفت : پریشانم
گفتم : گرسنه ام ! گفت: بخور از سهمِ نانم
 گفتم : کجا بخوابم !گفت : روی چشمانم
قربون همه ی مادرای عزیزمون روزشون مبارک الهی صد سال زنده باشند



بوسه میزنم بر آن دست هایی که هیچوقت دستم را رها نکرد


M / جمعه 1391/02/22 12:54 /

زخـــــم هـای ادم سرمـــایهـ استــ

ســرمـــایهـ ات رو بــا اینـ و اونـ تقـــسیمــ نکنــ

دادنــزن هــوارنکشــ!!

ارووومـ و بی ســـر صدا هــمهـ چی رو تحــمل کنــ



M / دوشنبه 1391/02/18 0:37 /

سلــام خوبم ولی نه زیاد و حال و حوصله ندارم  این هفته از هفت روزش 3 روزش خوب بودم

ولی 4 روزش افتضاح بعدمدتها انتظار مسافرم اومد کلی با هم اینور و اونور رفتیم خوش گذروندیم

ولی ازونجا که من بدشانس میباشم مریض شدم و هر چی خوش بودم کوفتم شد

خلاصه کلی آمپول و سرم نوش جان کردم همه خانواده رو هم نگران کردم

البته بین خودمون بمونه یه کم لوسم شده کلی بم توجه میشه منم بدم نمیادکه همش دوست دارم

جلب توجه کنم

یه خرس خوشملم کادو گرفتم خیلی نازه دوسش دارم خیلی دوسش دارم

دیروز کلی سرش دعوا بود بین دخ داییم و پسرداییم که کوچیکن که با واکنش شدید من رو به رو شدن

طفلکیا از ترس فرار کردن ولی حقشون بود چون نزدیک بود خرس بیچاره رو از روی زمین محوش کنن

یکیشون پاشو میکشید یکیشون دستش منم که اصلا حوصله بچه ها رو مخصوصا از نوع شیطونشو ندارم

حسابشونو رسیدم


M / جمعه 1391/02/15 14:56 /

آدمیست دیگر

یک روز حــوصلـــه هیچکس را ندارد

دوست دارد بردارد خـــــودش را بــــریــــزد دور....
M / یکشنبه 1391/02/10 13:33 /

زندگی خیلی داشت به من سخت می گرفت منم تحمل این همه سختی رو نداشتم به هر دری زده بودم

ولی هیچ اثری نداشت و شرایط من هیچ تغییری نمی کرد دیگه ناامید شده بودم دیگه تصمیم گرفتم دنبال

کار هم نرم وقتی نمیشد وقتی همه درها به روم بسته بود چه فایده داشت.نشسته بودم تو خونه و 

خیلی بی حوصله صفحه های مجله رو ورق می زدم بدون اینکه بخونم شده بودم آینه دق زندگی خودم که هیچ

زندگی خانواده رو هم جهنم کرده بودم.همینطور که بی هیچ هدفی مجله رو بابی میلی ورق میزدم یهو چشمم

به یک آگهی استخدام که با فونت درشت چاپ شده بود افتاد نمیدونم چرا ولی با اون همه حس ناامیدی

فقط واسه چندلحظه یه نورامیدی تو وجودم احساس کردم نمیدونم چرا ولی احساس کردم ایندفعه دیگه

میشه حتما یه اتفاقی میفته.نزدیکای 5 عصر بود و وقت مناسبی نبود که تماس بگیرم یا برم شرکت مورد نظر

چاره ای نبود باید تا فردا صبح صبر می کردم دل تو دلم نمونده بود.ازونجایی که تک فرزند بودمو بقول همه فامیل

خیلی لوس و ننر بودم همیشه هر چی رو که می خواستم سریع باید بدست می آردم شاید دلیل این همه

ناامیدی و افسردگی ها هم همین بود..

ساعت رو تنظیم کردم روی ساعت 5 بامداد ولی ازونجایی که خوابم نمیبرد تا صبح بیدار بودم نزدیکای ساعت

6 صبح خونه رو به سمت شرکت ترک کردم انگار بال پرواز پیدا کردم نفهمیدم چطوری خودمو رسوندم ساعت

7ونیم شرکت بودم با منشی که اونجا بود صحبت کردم و ازش راهنمایی خواستم یه چند دقیقه ای منتظر بودم

تا اینکه.............!!!!!


ادامه دارد...

M / یکشنبه 1391/02/10 13:8 /


حالم خوب نبود خیلی خسته بودم از صبح تمام خیابونها و کوچه ها رو بدنبال کار قدم زده بودم و راه رفتم دیگه

پاهام نای رفتن نداشتن هرجوری که شد یه تاکسی گرفتم و به سمت خونه برگشتم از شدت خستگی چشام

جایی رو نمیدیدجلوی در خونه بودم انگشتمو روی تکمه آیفون گذاشتم بعد از چندلحظه در رو به پاشنه چرخیدوارد

خونه شدم و بدون هیچ کلامی روی مبل راحتی ولوشدم حوصله هیچ کس و هیچ چیزی رو نداشتم خیلی ناامید

بودم از خودم از این دنیا دیگه هیچ چیزی پیدا نمیکردم که منو به این دنیا وصل کنه ناامیدی تمام وجودمو گرفته

بود چند دقیقه ای رو در حال فکر کردن بسر بردم وقتی بخودم اومدم دیدم مامانم روبروم ایستاده و با تعجب بهم

خیره با صدای خیلی ضعیف بهش سلام کردم سری تکون داد جواب سلامم رو داد و به آشپزخونه رفت با هر زور

و زحمتی بود خودمو جمع و جور کردم آبی به سرو صورتم زدم تا کمی از این وضعیت رها بشم تمام ذهنمو آینده

مبهم گذشته تلخ وحالی یکنواخت پر کرده بود به هیچ چیز غیر از کار کردن فکر نمیکردم از عشق از زندگی از

هرچیزی که روح امید رو در من میدمید متنفر شده بودم دنیای منو تنهایی پرکرده بود.دیگه نمی تونستم این

وضعیت رو تحمل کنم گاهی حتی به خودکشی هم فکر کرده بودم زندگی برام غیر قابل تحمل شده بود تا اون

 روزی که دنیای من کلا عوض شد...


ادامه دارد...



M / پنجشنبه 1391/02/07 16:33 /

سلــام می خوام از امروز نوشتن داستانی رو شروع کنم که خیلی وقت پیش قصد نوشتنشو داشتم

اما بنابه دلایلی نصفه موندو گوشه اتاقم خاک خورد البته من تبحر خاصی تو نوشتن ندارم و خوشحال

میشم اشتباهاتمو بهم گوشزد کنید و ازم انتقاد کنید اینم یادآوری کنم که این داستان هیچ ربطی بمن

و زندگی من نداره و داستان زندگی یک دوسته که خیلی وقته ازش بیخبرم.

امیدوارم بتونم تو نوشتنش موفق باشم

M / پنجشنبه 1391/02/07 16:32 /


گـاهــــی لـال مـــی شود آدم

حـرف دارد!!

ولــ ـــ ـ ـ ـ ـی

کلمه نـدارد ...

M / دوشنبه 1391/02/04 15:42 /

Desiner: lady skin